|
|247|
علل گوناگونى ممكن است زمينه انفصال يا قطع خدمت موقت و يا
دائم مستخدم را در با وجود آن كه استعفا در مواردى موجب مىشود اشتباه ارتكابى
در استخدام اصلاح گردد و عامل ديگر تغيير و تبديلها در سازمان، بر كنارى يا اخراج
مستخدم است. به طور كلى 1. كاهش فعاليتها و يا تقليل
ظرفيت توليد در سازمان 2. عدم تطبيق بازدهى كار مستخدم با
استانداردهاى مشخص شده 3. عدم رعايت قوانين و مقررات
سازمان از سوى كارمند 4. ايجاد حوادث زيانبخش در محيط
كار |
|
|248|
5. تأخير و غيبتهاى پى در پى و
طولانى 6. ارتكاب اشتباههاى عمدى و يا
سوءنيت در رفتار 7. اعتياد به نوشابههاى الكلى و
مواد مخدر 8. عدم كفايت و شايستگى فكرى و
فيزيكى 9. عدم صداقت و امانتدارى در
انجام دادن خدمات 10. بىعلاقگى و مسامحه در انجام
دادن وظايف بايد كوشش شود تا هنگامى كه دلايل كافى براى اخراج وجود
ندارد، از اين كار خوددارى از تعليق يا بركنارى موقت، در پى كاهش عمليات و عدم نياز به
خدمت مستخدم استفاده و سرانجام، آخرين مورد انفصال، بازنشستگى است كه ممكن است از
راه عادى و يا
(1). ستارى، مديريت
منابع انسانى، 160 - 161.(تلخيص شده) |
|
|249|
بر اساس مديريت رحمانى، كه بر اصول رحمت، مغفرت و عدالت
استوار است: الف. اصل بر حفظ و ابقا بوده و
بركنارى و اخراج، در صورت ضرورت است. ب. اصل بر جبران گذشته و فرصت دادن
براى بهتر شدن است (توبه و انابه). ج. اصل بر بخشش و گذشت است. بنابر اين، تا دلايل كافى وجود نداشته باشد، كسى از رحمت،
دور و طرد نمىشود. از سوى ديگر: الف. خداوند قادر برعزل و تغيير
است:
(ان يشأ يذهبكم و يأت
بخلق جديد و ما ذلك على
ب. عزل متوقف بر اتمام حجت است:
(و ان من امة الّا
خلا فيها نذير)
.[2]
ج. عزل در صورتى است كه امكان اصلاح نباشد:
(و ما كان ربّك ليهلك
القرى بظلم و
اگر مراحل بالا طى شود، طرد و لعن صورت مىگيرد. كسانى كه از دستگاه و درگاه رحمت علامه طباطبايى «لعن» را اين گونه معنا مىكند: «اللعن من
اللَّه التبعيد من الرحمة و (1). فاطر آيه، 16. (2). همان، آيه 24. (3). هود، آيه 117. |
|
|250| خوشبختى است و از سوى انسانها خواستن لعن است از خدا.[1]
بنابر اين، «لعن» دورى و طرد از رحمت است و با توجه به نظريه مديريت رحمانى، كه 1. نقض كنندگان ميثاقيعنى كسانى كه خلاف قراردادها، مقررات و تعهدات خود با خدا عمل مىكنند: «به خاطر پيمان شكنى، آنان را از رحمت خويش دور ساختيم».[2] مفاد پيمان با خدا در آيه قبل مشخص شده است: «خدا از بنىاسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده نقيب
(سرپرست) بر انگيختيم و خداوند
در اين آيات، نخست گزينش است و در پايان، طرد و لعن و اخراج و بركنارى. كسانى كه اين نمونهاى از مديريت رحمانى است در گزينش و اخراج بر اساس
بستن پيمان و نقض (1). الميزان، ج1، ص390. (2). مائده، آيه 13. (3). همان، آيه 12. |
|
|251|
«اگر منافقان و بيماردلان و آنان كه اخبار دروغ و شايعات
بىاساس در مدينه پخش
نفاق، بيماردلى و شايعه پراكنى از موجبات لعن است و اين يك قانون و سنت
تغييرناپذير
«آنان كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از
رحمت خود در دنيا و آخرت دور
علامه طباطبايى مراد از آزار و ايذا در آيه بالا را «قصد سوء» در باره خدا و رسول
مىداند و به نظر مىرسد قصد سوء مىتواند هر نوع رفتار نامناسب با
رهبرى و با مديران بالاتر را (1). احزاب، آيه 60 -
62. (2). تفسيرالميزان،
ج16، ص340. (3). احزاب، آيه 57. |
|
|252|
«آنان را از رحمت خود دور سازيم؛ همانگونه كه اصحاب سبت
(گروهى از تبهكاران
اصحاب سبت چه كسانى بودند و چه خصوصيتى داشتند؟ خداوند مىفرمايد: «و از آنان در باره (سرگذشت) شهرى كه در ساحل دريا بود،
بپرس، زمانى كه آنان در
آنان از سوى خدا مأمور بودند كه شنبهها ماهىگيرى نكنند؛ اما در اين روز، ماهى
فراوان
از اين داستان مىتوان استفاده كرد كه هر نوع حيله كارشناسانه و خائنانه، كه در
نهايت، «كسانى كه دلايل روشن و وسيله هدايتى را كه نازل كرديم، پس
از آن كه در كتاب براى
صاحب تفسير الميزان، ذيل اين آيه مىفرمايد: (1). نساء، آيه 57. (2). اعراف، آيه 163. (3). منهج الصادقين،
ج4، ص125. (4). بقره، آيه 157. |
|
|253| مانع از نشر آن شدند، پس جزو ملعونان و مطرودان از سوى خدا و
ديگران هستند».[1]
بر اين اساس، كارشناسان و متخصصان، كه به هر علت، دانستهها
و تخصصهاى خود را نكته 1. نمونه كاملى از يك شخصيت
مطرود و اخراجى در مديريت رحمانى، شيطان است نافرمانى خدا،[3]
ارتكاب منكرات و مفاسد،[4] امر به فحشا
و منكر،[5] وسوسهگرى و نكته 2. در مديريت رحمانى، گاهى از
تنزل درجه بحث مىشود كه اصطلاحاً «هبوط» نام (1). تفسير الميزان، ج1، ص390. (2). حجر، آيه 34. (3). مريم، آيه44. (4). مائده، آيه 91. (5). نور، آيه 21. (6). اسراء، آيه 64. (7). فرقان، آيه 29. (8). اسراء، آيه 27. (9). اعراف، آيه27. (10). مائده، آيه 91. (11). آل عمران، آيه 175. (12). اسراء، آيه 27. (13). حج، آيه 52. (14). نساء، آيه 60. (15). بقره، آيه 35. (16). صافات، آيه 7. (17). نساء، آيه 187. |
|
|254|
«و گفتيم: اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكونت كن و از نعمتهاى آن، از هر جا كه
بر اساس اين آيات، حضرت آدم، كه گزينش شده و خليفه خدا است، دچار تنزل درجه اين يك معيار روشن است كه هركس در شرايطى خاص و به علت زوال
شروط، منصبى را نكته 3: همه بركنارىها مترادف لعن
و طرد و معلول مفاسد خاص نيستند، بلكه گاهى به ملاكهاى بركنارى در سيره در سيره مديريتى صدر اسلام، بهويژه در سيره نبوى و علوى، با
ملاكهاى گوناگونى افراد (1). بقره، آيه 35 - 38. |
|
|255|
الف. بركنارى علاء حضرمى از ولايت
بحرين توسط رسول خدا(ص) با اينكه قدرت
ب. بر كنارى سعيدبن ابىوقاص توسط خليفه دوم.[2]
ج. بركنارى يكى از واليان توسط اميرالمؤمنين، در پى شكايت زنى به نام
سوده همدانى.[3]
الف. بركنارى محمد بن ابى بكر از
استاندارى مصر توسط اميرالمؤمنين(ع) با استمالت
ب. بركنارى عمار ياسر توسط خليفه دوم به اين بهانه كه او كفايت ندارد و
از دانش سياسى
الف. بركنارى زياد بن ابيه از
جانشينى استاندارى بصره، توسط اميرالمؤمنين(ع) با اين
ب. بركنارى ابوالليث توسط رسول اكرم(ص) از منصب اقتصادى، به علت اينكه
هديههاى
الف. بركنارى منذر بن جارود از
فرماندارى، توسط اميرالمؤمنين(ع) با اين عبارت: «اما بعد، شايستگى پدرت مرا به تو خوشبين ساخت و گمان كردم
كه تو هم پيرو هدايت (1). طبقات الكبرى،
ج4، ص494. (2). نظام الحكم فى
الاسلام، ص172. (3). كشف الغمه،
ص50. (4). نهجالبلاغه،
نامه 34؛ بحارالانوار، ج33، ص563. (5). تاريخ طبرى،
ج3، ص164. (6). نهجالبلاغه،
نامه30. (7). جواهر الكلام،
ج4، ص132؛ وسايل الشيعه، باب 18 از ابواب ما يكتب، ح18. |
|
|256|
او هستى و از راه او ميروى. ناگهان به من خبر دادند كه تو در پيروى از هوا و هوس
ب. بركنارى جنجالى خالدبن وليد، توسط خليفه دوم، پس از قتل مالك بن
نويره و نكاح با
الف. بركنارى معاوية بن ابىسفيان
از ولايت شام، توسط اميرالمؤمنين با
الف. بركنارى ابوموسى اشعرى از
ولايت و قضاوت كوفه، توسط اميرالمؤمنين(ع).[4]
ب. بركنارى قاضى شريح از منصب قضاوت، توسط اميرالمؤمنين(ع).[5]
الف. بركنارى ابوالاسود دوئلى توسط
اميرالمؤمنين(ع) از منصب قضاوت، به علت اينكه (1). نهجالبلاغه،
نامه71. (2). تاريخ طبرى،
ج3، ص601. (3). بحارالانوار،
ج33، ص97؛ الكامل فى التاريخ، ج3، ص197. (4). بحارالانوار،
ج32، ص86؛ نهجالبلاغه، نامه 63. (5). حسن الزين،
الامام على بن ابىطالب و تجربة الحكم، ص213. |
|
|257| صدايش را از متحاكمان بالاتر برده بود.[1]
الف. جا به جايىهاى مكرر معاذبن
جبل، توسط رسول خدا(ص) در منصبها و شهرهاى ب. جا به جايى قيس بن سعد از ولايت
مصر به آذربايجان و فرماندهى نظامى.[3]
الف. بركنارى عمروبن ابوسلمه
مخزومى، فرماندار بحرين و نصب نعمان بن عجلان به «اما بعد، من نعمان بن عجلان زرقى را فرماندار بحرين قرار
دادم و اختيار تو را
عدم رعايت برخى مسائل اجتماعى؛ مانند عيادت از بيماران و
نشستن با محرومان: الف. بركنارى يكى از عمال توسط
خليفه دوم.[5]
(1). سفينة البحار،
ج2، ص668. (2). مكاتيب الرسول،
ج2، ص599. (3). بحارالانوار،
ج38، ص589. (4). نهجالبلاغه،
نامه 42. (5). تذكره ابن جوزى،
ص89. |
|
|258|
الف. بركنارى محمد بن ابىبكر،
توسط اميرالمؤمنين(ع)، به علت وجود مالك اشتر. ب. بركنارى عتبة بن غروان و نصب
علاء بن حضرمى، توسط خليفه دوم به علت اينكه
ج. بركنارى ابابكر از قرائت آيه برائت در مكه، توسط رسول خدا(ص) به علت
وجود
د. بركنارى شرحبيل بن حسنه از ولايت شام، توسط خليفه دوم و نصب معاوية
بن ابى
الف. بركنارى ابوبكر از اقامه
نماز، توسط رسول خدا(ص) در زمان بيمارى آن حضرت.[5]
بركنارى نعمان بن عدى، فرماندار ميسان، توسط خليفه دوم، به
علت شعر باطلى كه به او
بركنارى مغيرة بن شعبه، از شغل كتابت و خالد بن وليد، توسط
خليفه دوم.[7]
منظور از بركنارى اقتراحى، عزلى است كه بدون سرزدن رفتارى كه
زايل كننده شرايط (1). تاريخ طبرى،
ج4، ص476. (2). عيسى عبده،
النظم المالية فى الاسلام، ص . (3). بحارالانوار،
ج35، ص303. (4). طبقات كبرى،
ص496. (5). بحارالانوار،
ج28، ص164 - 174. (6). النظم المالية
فى الاسلام، ص. (7). تاريخ طبرى،
ج3، ص601. |
|
|259|
احراز منصب است، انجام گيرد. اين بحث در فقه ما ذيل عنوان «عزل قاضى» آمده است.
دليل قائلان به عدم جواز، اين است كه ولايت قاضى، با وجود شرايط و نصب، شرعاً
دليل گروه اول، قوىتر به نظر مىرسد. در سيره نبوى و علوى، عزلهايى از اين قبيل الف. بركنارى معاذبن جبل از امارت يمن، توسط رسول خدا(ص).[5] ب. بركنارى قيس بن سعد از ولايت مصر، توسط اميرالمؤمنين.[6] ج. بركنارى زياد بن ابىسفيان توسط خليفه دوم.[7]
البته هيچ عزلى بدون سبب، قابل تصور نيست؛ زيرا سرانجام، تحت يكى از عناوين كيفيت بركنارى1. بركنارى شفاهى به علت گرفتن رشوه (به عنوان هديه) رسول خدا مردى را از قبيله اسد، مأمور گرفتن خراج و صدقه
ساخت. وى پس از بازگشت (1). شرائع الاسلام،
ج4، ص63. (2). جواهر الكلام،
ج40، ص62. (3). همان. (4). همان. (5). مقدمة الدستور،
ص93. (6). بحارالانوار،
ج33، ص589. (7). تقى الدين
پنهانى، نظام الحكم فى الاسلام، ص172. |
|
|260|
من است. رسول خدا(ص) بر منبر رفت و فرمود: «چه مىرسد كارگزار ما را كه او را بر صاحب جواهر ذيل اين روايت مىگويد: منظور حضرت، حرمت هديه نيست؛ زيرا خود آن حضرت، سفارش به هديه
دادن وگرفتن
مىكره است و خود او نيز هديه مىگرفته است و معروف است كه مىفرمود: «لو اهدى الىَّ كراع لقبلته» ؛ اگر هديه فراوان به من داده بشود، مىپذيرم.[2] نكته مهم اين است كه اين، نوعى رانتخوارى است كه موجب
بركنارى مىشود و نوع 2. بركنارى مكتوب وقتى رسول خدا(ص) علاء بن حضرمى را به ولايت بحرين منصوب
مىكند، نامهاى را به
«انا اشهد اللَّه
على كل من وليته شيئاً من امر المسلمين قليلاً او كثيراً فلم يعدل فيهم ان لا (1). جواهر الكلام، ج4، ص132. (2). همان. (3). مكاتيب الرسول، ج2، ص619. |
|
|261|
من ذمه مسلمان را از او برى مىكنم. مردم هيچ تعهد و پيمانى با او ندارند. پس آنان
راه طبق اين معيار كلى، عدم اجراى عدالت، سبب خلع است و مردم
مىتوانند براى خود، در اينجا سخن از روش جالب براى بركنارى است كه اختيار آن به
مردم داده شده است تا
آنچه مىتوان از اين مطلب استفاده كرد، حق مشاركت مردم در حكومت رسول خدا(ص) به هر حال، بركنارى كسانى كه به علت بدرفتارى اجتماعى و
سياسى عزل مىشوند، بايد اين سيره نبوى توسط اميرالمؤمنين(ع)، با شدتى بيشتر و لحنى محكمتر ادامه يافت. بركنارى معاويه از ولايت شام: «اينكه مىگويى عمر تو را نصب كرده است، امتيازى نيست و
مانع عزل تو نيست؛ زيرا (1). مكاتيب الرسول،
ج2، ص625؛ طبقات الكبرى، ج4، ص414. |
|
|262|
خطايى ديده كه بر قبلىها پوشيده بوده است. و به هر حال، همه چيز در حال تغيير وقتى به اميرالمؤمنين(ع) خبر رسيد كه ابوموسى اهل كوفه را از
حركت براى همراهى آن «هنگامى كه فرستاده من بر تو وارد مىشود، فوراً دامن بر كمر
زن و كمربندت را محكم در همين باره، حضرت به مالك اشتر مىفرمايد: «اگر كسى از واليان و مفسدان خيانت كرد، او را مجازات كن و
داغ ننگ را بر او بنشان و او بركنارى منذربن جارود عبدى: «اما بعد، شايستگى پدرت مرا به تو خوشبين ساخت و گمان كردم
كه تو هم پيرو او (1). بحارالانوار،
ج32، ص57. (2). نهجالبلاغه،
نامه 63. |
|
|263|
را بالا برند و يا در امانتى شريكش سازند و يا در جمعآورى حقوق بيتالمال به او
اعتماد
همچنين آن حضرت، خطاب به زياد بن ابيه، بههنگام بركنارى او از ولايت «چنان بر تو سخت گيرم كه ثروتت كم، بارت سنگين و زبون و خوار گردى».[2]
بركنارىهاى ياد شده، كه علت آنها مفاسد سياسى، اقتصادى و اجتماعى بوده، بيانگر 1. صريح و روشن است. 2. قاطع و محكم است. 3. همراه با اتمام حجت براى ديگران است. 4. نوع و علت بركنارى، در آن بيان شده است. 5. افشاگرانه و بدون رودربايستى است. 6. داراى ابعاد تربيتى براى ديگران است. 7. فورى و بدون مجامله است. 8. همراه با بيان مجازات است. اين ويژگىها در بركنارىهاى رسول خدا(ص) نيز همان طور كه
بيان شد وجود اين گونه بر كنارىها كه در دو سيره نبوى و علوى، با فاصله
25 سال، كه عمر يك نسل (1). همان، نامه 71. (2). همان، نامه 20. |
|
|264|
نكته مهم، خطابهاى نقل شده به كارگزاران رده بالاى نظام است كه درسى هميشگى را 3. بركنارىهاى آرام آنچه گفته شد، در باره بر كنارىهاى عناصر فاسد بود؛ اما
برخى ديگر از بركنارىها به بركنارى محمد بن ابى بكر از ولايت مصر: «اما بعد، به من خبر رسيده كه از فرستادن مالك اشتر به سوى
فرماندارىات ناراحت
پيش از آن، محمد بن ابى بكر نامهاى به حضرت نوشته بود و از بركنارى خود گله و كار
«اما بعد، من نعمان بن عجلان زرقى را فرماندار بحرين قرار
دادم و اختيار تو را از (1). نهجالبلاغه،
نامه 34. (2). همان. |
|
|265|
بىآن كه مورد سوء ظن يا ملامت يا متهم يا گناهكار باشى؛ زيرا من تصميم گرفتهام
به بنابر آنچه گذشت، در بر كنارىهاى ناشى از عدم مفسده، كيفيت عزل، چند ويژگى دارد: 1. آرام، اطمينانبخش و روحيهبخش است. 2. همراه با استمالت و دلجويى است. 3. همراه با وعده استفاده از فرد بركنار شده، در مناصب مناسبتر است. 4. بيانگر علت بركنارى است. 5. روشن و صريح و بدون مجامله است، حتى در باره نزديكان و عزيزان. خلاصه: از مجموع انواع بركنارىها
و عزلنامههاى ذكر شده مىتوان به اين جمعبندى 1. بروز فساد سياسى، اقتصادى يا اجتماعى. 2. زوال شرايط احراز منصب. 3. كشف عدم شرايط احراز منصب. اين عوامل، در همه ردههاى ادارى و حكومتى، حتى رهبرى، كه
بالاترين مقام يك نظام (1). همان، نامه 42. |
|
|266|
در متون شيعى، به اين مقوله كمتر پرداخته شده است؛ زيرا
امام را معصوم مىدانستهاند كه پرسش اين است كه آيا رهبر قابل بركنارى است يا نه؟ موجبات
بركنارى وى كدامند؟ پاسخ پرسش اول، مبتنى بر چند پرسش ديگر است كه آيا شرايط
احراز منصب امامت و در باره پرسش نخست، بايد گفت: ادلهاى كه براى شرايط رهبرى
اقامه شدهاند، مطلق پرسش بعدى اين است كه آيا امامت، عقد لازم است يا جايز؟ (بر
فرض اينكه امامت را
ادلهاى كه مىتوان بر لزوم آن اقامه كرد، عبارتند از: الف. ولايت عقدى است كه با بيعت،
انجام مىپذيرد. بيعت از باب «بيع» است و بيع ب. طبع ولايت، بر لزوم است تا منصب
حاكم حفظ شده و اطاعتآفرين و تمكينزا باشد. ج. ولايت عقدى است بين والى و مولى
عليهم، كه از نوع وكالت به معناى عام است[4]
و به (1). الدستور، ص159،
ماده 43. (2). النظم
الاسلاميه، ص243. (3). نظام الحكم و
الادارة فى الاسلام، ص168. (4). نهجالبلاغه،
نامه51. |
|
|267| سه شكل قابل تصور است: 1. اذن در تصرف: در اين صورت، معاطات است و عقد محسوب نمىشود. 2. استنابه در تصرف: در اين شكل،
نايب به منزله منوب عنه است و گويا عمل وى همان 3. به شكل احداث ولايت و احداث
سلطه مستقل براى ديگرى به شرطى كه او بپذيرد.
د. سيره عقلا متناسب با لزوم عقد است. عقلا آثار لزوم را بر عقد ولايت
بار مىكنند و آنچه بر دو محور ياد شده، يعنى استمرارى بودن شروط و لزوم
عقد مترتب مىشود، اين 1. آيه شريفه
(اوفوا بالعقود)
[2] (به عقود وفادار باشيد) و عقد ولايت،
مصداقى از عقود 2. قاعده «المؤمنون عند شروطهم» .[3] 3. اطلاق ادله بيعت و اطاعت. مجموعه ادلهاى كه مردم را به اطاعت از رهبرى و بيعت با او
مكلف كرده و بيعت را حق (1). ولايت فقيه، ج1، ص574. (2). مائده، آيه 1. (3). وسايل الشيعه، ج12، ص253، ح2. |
|
|268|
4. فرمايش اميرالمؤمنين(ع) در
نامههايى كه خطاب به معاويه نگاشتهاند: «بيعت يك بار بيشتر نيست، تجديد نظر در آن راه ندارد و در
آن، اختيار فسخ نخواهد
«همان كسانى كه با عمر و عثمان و ابوبكر بيعت كردند، با من بيعت كردهاند. بنابر
اين، نه
5. ابا كردن رسول خدا(ص) از پذيرش اقاله شخص اعرابى، كه تصميم داشت
بيعت خود با
6. سيره پيامبر(ص) و خلفاى راشدين، كه بيعت مطلقه تا آخر عمر
داشتهاند.[4]
7. سيره تاريخى مسلمانان، كه خلفاى آنان منصب دائمى خلافت را تصاحب
مىكردند و
در اين باره، مؤيداتى نيز وجود دارد: الف. از امام صادق و امام كاظم(ع)
نقل شده است كه نقض بيعت را به شدت مذمت ب. امام الحرمين جوينى، از
دانشمندان اهل سنت و شيخ مهدى شمس الدين، از
در مقابل ادله و مؤيدات ياد شده، دليلى كه مخالف دائمى بودن رهبرى باشد، اقامه
نشده (1). نهجالبلاغه،
نامه 7. (2). همان، نامه 6. (3). نظام الحكم فى
الاسلام، ص110؛ مقدمه الدستور، ص14، ماده 39 و ص159، ماده 43. (4). نظام الحكم فى
الاسلام، ص84؛ مقدمه الدستور، ص156. (5). دعائم الحكم فى
الشريعة الاسلاميه، ص77. (6). اصول كافى، ج1،
ص40؛ بحارالانوار، ج3، ص366. (7). نهجالبلاغه،،
خ34. (8). اسلام و جامعه،
ص254؛ الامام على و مشكله الحكم، ص78؛ نظام الحكم و الادارة فى الاسلام،
ص168. |
|
|269|
است فقط برخى از معاصران، ادعاى موقت بودن آن را كردهاند، به دليل مصلحت و ترس از به نظر مىرسد تا زمانى كه فرد اصلحى يافت نشده و شرايط
رهبرى از بين نرفته است، موجبات بركنارى رهبر همه موجباتى كه براى بركنارى صاحبمنصبان بر شمرده شد،
موجبات عزل رهبر نيز چگونگى بركنارى به نظر مىرسد هر نظريهاى كه در گزينش رهبر پذيرفته شود
(انتصاب يا انتخاب)، بر (1). السياسية فى الفكر الاسلامى، ص65.(احمد شلبى) |
|
|270|
1. در مورد رهبر، طبق آنچه گفته
شد، عقدى لازم، بين اهل حل و عقد و بين رهبر است؛ 2. در موارد ديگر، بايد بين مناصب
و مشاغل تفصيل قائل شد: اولى از مقوله انتصاب الف. در مناصب، عقد انتصاب، كه بين
نصبكننده و نصبشونده منعقد مىشود، اين عقد ب. اين نظريه، مبتنى بر مشروعيت
عزل اقتراحى است كه قبلاً بيان شد. ج. در عقود استخدامى، در مشاغل
عادى، براساس عقداجاره، كه عقدى لازم است، عمل
نكته 1: در باره وجه تسميه «عقد انتصاب» بايد گفت كه مىتوان آن را
مانند بيمه، از عقود
(1). ر.ك: مقدمه
الدستور، ص149، ماده 40؛ احكام السلطانيه، ص321 - 322؛ نظام الحكم فى
الاسلام، ص207. (2). منوچهر مؤتمن،
حقوق ادارى، ص91. |
|
|271|
نكته 2: صاحبان مناصب، داراى دو
حيث هستند. از حيث منصب، مشمول شرايط عقد
طبق آنچه در بحث عقود مطرح شد، در باره استعفا موارد ذيل
قابل استنتاج است: 1. رهبر تا زمانى كه واجد شرايط
است، حق استعفا ندارد؛ زيرا با وجود شرايط اصلحيت، 2. صاحبان مناصب، حق استعفا دارند؛
اما رضايت نصب كننده نيز شرط است؛ زيرا عقد 3. مستخدمان عادى (كارگران و
كارمندان) طبق قرارداد اجاره و استخدام، كه عقد لازم استنتاجهاى بالا در باره صاحبان مناصب و مستخدمان عادى،
هماهنگ با حقوق ادارى
«آيا كسى از شما دوست دارد كه باغى از درختان خرما و انگور
داشته باشد كه از زير (1). پنهانى، نظام
الحكم فى الاسلام، ص207. (2). حقوق ادارى،
ص232. |
|
|272|
در آن، آتش سوزانى است، به آن برخورد كند و شعلهور گردد و بسوزد؟ اين چنين خداوند
«خدا همان كسى است كه شما را آفريد، در حالى كه ضعيف بوديد. سپس بعد از ناتوانى،
آيههاى بالا به دوران ضعف و پيرى و شدت نياز در آن دوران اشاره دارند. علامه خداوند تبارك و تعالى در اين مثال، بين دوران پيرى و وجود
فرزندان ضعيف جمع كرد تا
نهايت نياز به باغ ذكر شد در آيه را برساند؛ زيرا صاحب باغِ سوخته اگر جوان و قوى بود يا فرزندان ضعيفى نداشت، قدرت بر بازسازى باغ را داشت و مصيبت خيلى بر او سنگين نمىنمود و فرزندان قوى به او كمك مىكردند؛ ولى در هنگام پيرى و ضعف خود و فرزندانش و سوخته شدن باغ، توان بازگرداندن ثروت از دست رفته نيست.[3] البته موضوع آيه، در باره انفاق ريايى است؛ اما بهخوبى
بيانگر دوران ناتوانى و پيرى است چه بسا يكى از حكمتهاى وجوب نفقه بر والدين و نيز بر
فرزندان توانا، توجه مديريت در همين زمينه، دستورهايى اكيد در شرع مقدس اسلام، براى
رسيدگى به امور محرومان (1). بقره، آيه 266. (2). روم، آيه 54. (3). تفسيرالميزان، ج2، ص392 - 393. (4). جواهر الكلام، ج31، ص366. (5). توبه، آيه 60. |
|
|273|
اين روح كلى مديريت رحمانى است كه همگان را به حمايت از پيران و زمينگير شدگان
استاد شهيد مطهرى، اين حديث را به شكل داستان با عنوان «بازنشستگى»، در مجموعه بازنشستگى يك قانون منحرف غربى است كه بر اساس قوانين انحرافى
تنظيم شده است. اسلام دليلى بر بازنشستگى نمىبيند. كارگزاران دولت اسلامى پس خروج از انجام وظيفه و دوران پيرى، دو قسم هستند:
1. غنى هستند و بىنياز، كه بايد رها شوند و نمىشود از كيسه ملت به اغنيا پول داد
و مردم هم راضى نيستند.
2. فقير هستند و نيازمند، كه اسلام پر است از قوانين و ارشادات حمايتى از فقرا. هر
فقيرى
ولو كافر باشد، از بيت المال مسلمين بهرهمند است؛ زيرا اسلام نمىخواهد در بلادش فقير باشد. اميرالمؤمنين(ع) در بازار كوفه فقيرى را ديد. توقف كرد. گفتند: يك نصرانى ناتوان و پير است. فقال(ع): «ما انصفتم، استعملوه حتى اذا كبر و عجز تركتموه! اجروا له من بيت المال راتب». بنابر اين، براى او از بيت المال راتبى قرار داد. لذا قانون بازنشستگى نه تنها مخالف اسلام، بلكه مخالف عقل است. بله، يك راه شرعى و فقهى مىتوان پيدا كرد؛ مثلاً هر كارمند در ماه صد دينار حقوق دارد. دولت ده دينار آن را كنار بگذارد، بعداً به او بپردازد. مىتوند سود مضاربهاى آن را هم بپردازد يا اصل مال را بپردازد، فرقى نمىكند. اين راه شرعى است؛ ولى بر دولت سنگين خواهد بود. در ثانى، اين پول بايد به ورثه او طبق سهم الارث پرداخته شود.[2] (1). وسايل الشيعه، ج11، ص49. (2). سيد محمد شيرازى، اوليّات الدولة الاسلامية، ص29 - 30. |
|
|274|
با تأمل در اين گفتار، مشخص مىشود كه صاحب اين نظريه، در نهايت، مخالفتى با «خدا را خدا را در مورد طبقات پايين اجتماع، آنان كه چارهاى
ندارند؛ مانند مستمندان،
«در اموال آنان حقى براى سائل و محروم است». طبق اين آيه، محروم و از كار افتاده، حق دارد. منشأ اين حق،
خداوند تبارك و تعالى است برخى معتقدند كه بازنشستگى عقد ايقاع از سوى اداره است تا به
يك باره از كارمندان با اگر بازنشستگى يك حق است، براى طرف مقابل، تكليفآور است كه
اين حق را ايفا كند. (1). نهجالبلاغه،
نامه 53. |
|
|275| نمىكند، هر چند كارمند خسته و پير باشد. اين با حق او منافات دارد. به نظر مىرسد كه بازنشستگى، در مديريت اسلامى، يك عقد تمام
عيار است و بر اساس بنابر اين، با توجه به اينكه در عقد بازنشستگى، حقوق طرفين
كاملاً ملحوظ و محفوظ در اينجا نظر سومى نيز قابل طرح است كه چه بسا به صواب
نزديكتر است و آن اينكه نكته 1: بازنشستگى ملازم با فقر و
عجز نيست، بلكه با غناى فرد نيز سازگار است؛ زيرا نكته 2: شيوه اجراى عقد يا شرط
بازنشستگى، شيوهاى عقلايى است؛ ولى به هر شكل |
