|
|137|
هر سازمانى براى دستيابى به اهداف خويش، به منابع مالى (پول
و اعتبار)، منابع برنامهريزى نيروى انسانى، فرآيندى است كه به وسيله آن،
سازمان معين مىكند كه براى مرحله اول: تعيين موجودى نيروى
انسانى مرحله دوم: بررسى اهداف سازمان مرحله سوم: برآورد نيروى انسانى
مورد نياز مرحله چهارم: برآورد عرضه نيروى
انسانى مرحله پنجم: مقايسه عرضه و تقاضا[1]
(1). مديريت منابع
انسانى، ص58 - 93. |
|
|138|
كارمنديابى فرآيندى است كه به وسيله آن، كسانى كه به نظر
مىرسد توانايى بالقوهاى 1. تعيين تعداد و نوع نيروى مورد
نياز سازمان 2. نوشتن شرح شغل 3. تعيين شرايط احراز شغل 4. شناسايى مراكز و منابع
كارمنديابى 5. انتخاب روش كارمنديابى 6. بررسى فرمهاى درخواست كار 7. برگزارى مصاحبه مقدماتى 8. تهيه فهرستى از نام افراد داراى
شرايط كارمنديابى و جستوجو براى نيروى انسانى مناسب، هنگامى
موفقيتآميز خواهد بود كه سياست «ارتقا از داخل» به اين معنا است كه مديران براى تصدى
مشاغل، از نيروهاى |
|
|139|
موجود در سازمان استفاده مىكنند و تنها هنگامى به سراغ منابع انسانى برون سازمانى ب. منابع خارجى اگر سازمان نتواند از ميان نيروهاى موجود در سازمان، افراد
شايسته و لايقى را پيدا كند يا ارزيابى اثربخشى روشهاى كارمنديابى تحقيقى در اين باره، نشان مىدهد كه بهترين كاركنان، كسانى
بودهاند كه بنابر معرفى
شناسايى منابع انسانىِ مورد توجه خدا و رسول(ص) مديران
اسلامى را كمك مىكند تا بر 1. منابع نژادى (مانند عرب و عجم) 2. منابع سرزمينى(مانند مكه و
مدينه) 3. منابع قبيلهاى (مانند قريش) (1). همان، ص90 -
115. |
|
|140|
4. منابع نَسبى (مانند بنىهاشم و
ذىالقربى) 5. منابع ارزشى (مانند مهاجران،
انصار و مجاهدان) 6. منابع بومى 7. منابع سرزمينى اعتقادى (مانند
دارالكفر و دارالاسلام) 8. منابع اعتقادى (مانند مسلمانان،
يهود و نصارا) قرآن به زبان عربى نازل شده است، پيامبر اكرم(ص) و
اميرالمؤمنين(ع) عرب هستند،
(يا ايها الناس انا
خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم
يعنى اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار
داديم تا پيامبر(ص) در روز فتح مكه فرمود:
«ان اباكم واحد،
كلكم لآدم و آدم من تراب. ان اكرمكم عنداللَّه اتقيكم و ليس لعربى على
يعنى پدر شما يكى است، همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك است. با كرامتترين شما آيه و روايت فوق و امثال آنها آشكارا فضيلت و اولويت نژاد
عرب را بر غير آن نفى (1). حجرات، آيه 13. (2). بحارالانوار،
ج76، ص350. |
|
|141|
مىكند؛ اما امويان سلسله جنبان تفكر برترى عرب بر غيرعرب شدند و سياست و
آجرى در كتاب اربعين از رسول خدا(ص) نقل مىكند كه «خداوند براى من وزرايى قرار
داد». از مؤيدات اين نظريه، وعده مكتوب رسول خدا(ص) به حكام و
پادشاهان غيرعرب است اين رويه، در مديريت علوى نيز مورد تأكيد قرار گرفت، آنجا
كه فردى را به نام شنسب، كه (1). مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص406. (2). همان، ص412. (3). سيره ابنهشام، ج2، ص322. (4). خدمات متقابل ايران و اسلام، ص290. (5). همان، ج2، ص392. |
|
|142|
ملاكى كه از سيره مديريتى رسول خدا(ص) و خلفاى پس از او به دست مىآيد و با آيه 2. منابع سرزمينى الف. مكه مكرمه: اين شهر، زادگاه
اسلام و رسول خدا(ص) و وطن آن حضرت است.
با وجود اين، مكه به يك منبع اولويتدار در نظام ادارى، اسلام تبديل نشد؛ زيرا
اولاً از جمله ادله اين عموميت، اين آيه است:
(و ما لهم الّا
يعذّبهم اللَّه و هم يصدّون عن المسجد الحرام و ما كانوا اولياءه ان اولياءه
الّا اين آيه در باره كسانى نازل شد كه مىگفتند: «نحن ولاة
الحرم؛ يعنى ما صاحب اختيار (1). منهج
الصادقين،ج7، ص134. (2). حج، آيه35. (3). انفال، آيه 34. |
|
|143|
مىدهيم».[1] استاد شهيد مطهرى(ره) در ذيل
اين آيه، واقعه جالبى را نقل مىكند كه زمانى
در آيهاى ديگر، افتخارهاى منسوب به مكه و مسجدالحرام نفى مىشود، آنجا كه عباس، بر اين اساس، نه مقيم بودن در مكه و نه منصبهاى كليدى آن، ايجاد اولويت نمىكند. رسول خدا(ص) مكه را مركز حكومت و مديريت خود قرار ندادند. در
فهرست وزراى (1). منهج الصادقين،
ج4، ص89. (2). مرتضى مطهرى،
تفسير سوره انفال، ص76. (3). منهج الصادقين،
ج4، ص233. (4). توبه، آيه 19. |
|
|144|
عتاب بن اسيد است كه نصب او به سمت استاندار مكه، به علت مكى بودن او نبوده است، بنابر اين، مكه با آن همه اهميت، نه در انتخاب مركز حكومت و
نه در انتخاب وزرا و ب. مدينه: اين شهر مهم، مركز حكومت
رسول اكرم بود و شهر ايمان و بيت پيامبر، لقب در ميان وزراى رسول خدا(ص) يك نفر مدنى به نام عبداللَّه
مسعود ديده مىشود. (اگرعمار 3. منابع قبيلهاى (قريش و...) قريش نام قبيلهاى است كه بزرگ آن، نضربن كتانه است. اين
قبيله را از آن رو قريش قرآن كريم قبايل و شعوب را صرفاً عامل شناسايى مىداند؛[1]
مثلاً دو شخص كه يك اسم (1). حجرات، آيه 13. |
|
|145|
داشته باشند، به اختلاف قبيله و شعوب، از يكديگر متمايز مىشوند؛ مانند زيدتميمى
كه از
زهرى نقل كرده است كه روز فتح مكه، پيامبر(ص) براى قبايل اوس و خزرج و نيز براى آن حضرت، پس از فتح مكه، براى پيشگيرى از قريشگرايى فرمود:
«ايها الناس ان
اللَّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بآباءها الا و انكم من آدم و با اين وصف، آنچه مايه سؤال است، حضور شش نفر قرشى در بين
هفده استاندار و نيز بايد گفت كه اين حضور چشم گير، به علت داشتن عناوين سه گانه
مهاجرين، مؤلفة
«قدموا قريشاً و لا
تقدّموها و تعلّموا من قريش و لاتعلموها و لو لا ان تبطّر قريش (1). منهج الصادقين، ج8، ص429. (2). جواهر الكلام، ج21، ص315. (3). فروغ ابديت، ج2، ص472 - 473. (4). حدائق، ج10، ص375؛ سيوطى، جامع صغير، ج2، ص85. |
|
|146| (بيشتر) بيان مىكردم. از اميرالمؤمنين نيز روايتى شبيه اين نقل شده است.[1]
اين روايات از طريق اهل سنت نقل شده است و به قول مناوى، در شرح جامع صغير،
در كتاب ذكرى آمده است كه برخى از فقها، مانند شيخ مفيد و شيخ صدوق، در بحث نماز يكم: اين روايات از لحاظ سند، فاقد اعتبار است. دوم: روايات مذكور نقض مىشوند به
مقدم داشتن حذيفه يمانى غيرقرشى، توسط پيامبر سوم: منظور، بنىهاشم هستند نه همه
قريش؛ بهويژه كه قريش بودند كه رسول خدا(ص) چهارم: با آيه سيزدهم سوره حجرات تعارض دارد. پنجم: با فرمايشى ديگر از آن حضرت
در تعارض است كه فرمود:
«لا حسب لقرشى و لا (1). كنزل العمال، ج6، ص195. (2). شرح جامع سيوطى، ج4، ص512. (3). لغتنامه دانشگاه تهران. (4). حدائق، ج10، ص395؛ جواهرالكلام، ج13، ص353. (5). همان. (6). بحارالانوار، ج1، ص207. (7). جواهر الكلام، ج3، ص161. |
|
|147|
قريش محسوب شود؛ زيرا در اين صورت، بايد براى نبطيه نيز امتياز محسوب شود كه در در مجموع، قريشگرايى از لحاظ ادارى، مطلوب رسول خدا(ص) نبوده است. نكته: مطلب درخور توجه اينكه
قبيلهگرايى، كه در خصوص رسول خدا(ص) به شكل بر اين اساس، با نفى قريشگرايى و قبيله گرايى، در حقيقت،
دودمانگرايى و خاندان گرايى 4. منابع نسبىالف. بنىهاشم هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مره، جد سلسله بنىهاشم
و از اجداد پيامبر «اى فرزندان هاشم و عبدالمطلب! من فرستاده خدا به سوى شما
نيز هستم و رشتههاى (1). وسايل الشيعه،
باب 4، از ابواب حيض، حديث9. (2). منهج الصادقين،
ج8، ص429. (3). بحارالانوار،
ج15، ص124. |
|
|148|
مىتواند شما را در روز رستاخيز نجات بخشد. اين مطلب را همگى بدانيد كه دوست من از
اين سخنان، به قصد زدودن توهم امتيازات ناشى از خويشاوندى با رسول خدا(ص) بيان پنج تن از بنىهاشم، در ميان وزراى رسول خدا(ص) قرار داشتند
كه عبارت بودند از: حسن رسول خدا(ص) براى دفع توهم خويشگرايى، اهلبيت خود را در
جنگها پيش «چون خداوند به دفع مشركين امر فرمود و كارزار سخت شد، كه
مردم از بيم و ترس
عباس، عموى پيامبر(ص) و حضرت على(ع)، داماد و پسر عموى او خواستار كليددارى
(1). فروغ ابديت،
ج2، ص340؛ بحارالانوار، ج21، ص11. (2). نهجالبلاغه،
ص849، نامه 9 و 10؛ سيره ابنهشام، ج2، ص333. (3). نساء، آيه 58. (4). منهج الصادقين،
ج3، ص49. |
|
|149|
بعدها اميرالمؤمنين(ع) سه نفر از فرزندان عباس، عموى پيامبر را به نامهاى قثم،
عبداللَّه بنابر اين، رسول خدا(ص) و حضرت على(ع) در مديريت خويش، در
برابر بنىهاشم تعادل
در فقه ما قراينى دال بر ترجيح هاشمى بر غيرهاشمى به چشم مىخورد، هر چند جمله
ابن بابويه، شيخ طوسى، شيخ مفيد، جعفر و اتباع آنان گفتهاند كه هاشمى اولى است.
شيخ (1). نهجالبلاغه،
نامه 41. (2). همان، نامه 63. (3). همان، نامه 41. (4). همان، نامه 24. (5). فروغ ابديت،
ج1، ص292. (6). بحارالانوار،
ج18، ص66. (7). همان، ج81،
ص356. |
|
|150|
را به پدرش نسبت داده است و شيخ طوسى در تهذيب دليلى براى آن ندارد. جناب علامه،
صاحب حدائق معتقد است كه شهرت اين اولويت، به دليل اكرام رسول اكرم(ص) و آباى
اين در حقيقت، توليد معيارى ارزشى و ويژه است و آنچه ظن اين اولويت را تقويت
ضمن پذيرش اين احكام، مىگويد كه مراد از بنىهاشم، اولاد ابىطالب، عباس، حارث و از جمله اين احكام ويژه، اين است كه خمس مخصوص فقرا و شيعه
است.[8] امام (1). شرائع الاسلام،
ج1، ص115. (2). جواهر الكلام،
ج13، ص354. (3). همان. (4). شرائع الاسلام،
ج1، ص149. (5). همان، ص151. (6). جواهر الكلام،
ج13، ص354.
(7). شهيد ثانى،
مسالك، ج2، ص51. (8). همان، ص165. |
|
|151|
صادق(ع) در پاسخ اعتراض بنىهاشم كه چرا ما را از عاملان زكات قرار نمىدهيد، در استاد مطهرى معتقد است: اسلام مىخواهد سلسله نسب سادات اين نژاد مشخص باقى بماند. به
نظر ما در اسلام، بيش از
اين عنايتى نيست، كه اولاد پيامبر با ديگران مخلوط نشوند، به شكلى كه نسب آنها گم نشود. اين يك امتياز اقتصادى نيست (خمس)، بلكه يك حالت روانى است براى حفظ نسب سادات و اسلام از اين حالت روانى نتيجه مىگيرد و اينها از اسلام بيشتر حمايت مىكنند. ثلث حوزه از سادات است. در نهضتهاى علويون، در مقابل اموىها و عباسىها نوعاً سادات محور هستند. اگر نسب گم مىشد، اين انگيزهها محو مىشد. لذا صرف يك امتياز اقتصادى نبوده است، بلكه حفظ يك نژاد براى محرك ايجاد كردن در يك نژاد به سوى اسلام و حمايت از اسلام و علاقه مردم به آنان و نسل پيامبر(ص) و غيره.[2] مجموعه موارد فوق، موجب اين احتياط مىشود كه سادات اصيل و
صالح را در صورت ب. خويشاوندگرايى خويشان رسول خدا(ص) اعم از بنىهاشم هستند؛ زيرا خواهر، مادر
و برادران رضاعى (1). وسايل الشيعه،
باب 29 از ابواب مستحقين زكاةت؛ فروع كافى، ج2، ص58. (2). مرتضى مطهرى،
تفسير سوره انفال، ص82 و 85. (3). سيره ابنهشام،
ج2، 490. |
|
|152| بسيارى ديگر كه از راه رضاع يا نكاح، با رسول خدا(ص) خويشاوند شده بودند.[1] در بحث قبل(الف) ادله نفى خويشگرايى به معناى فوق بيان شد. نكته: خويشاوندان يك مدير، به علت
شناخته شده بودن، قاعدتاً قابل اعتمادتر هستند و اين انتخاب به معناى خاندانگرايى و خويشاوندگرايى نيست،
بلكه به علت ويژگىها و
تنها اهل و خاندان بودن، امتيازآور نيست: «نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا! (1). فروغ ابديت،
ج1، ص421؛ ج2، ص321. (2). طه، آيه 29 -
31. (3). قصص، آيه 34. (4). هود، آيه 45 -
46. |
|
|153| تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند».[1]
مهاجران انسانهاى فداكارى بودند كه در صدر اسلام با پيامبر
اكرم(ص) و يا بدون ايشان «پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از
آنان پيروى كردند،
«كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد
«كسانى كه بعداً ايمان آوردند و هجرت كردند و همراه شما جهاد كردند، از شما
هستند».[4]
«آنان مؤمنان حقيقىاند. براى آنان آمرزش و رحمت و روزى شايستهاى است».[5]
در باره مهاجران، كه همان پيشتازان هجرت هستند، نظريههاى مختلفى نقل شده است؛ (1). بقره، آيه 124. (2). توبه، آيه 100. (3). انفال، آيه 72. (4). همان، آيه 75. (5). همان، آيه 74. (6). وسايل الشيعه،
باب 36 از ابواب جهاد عدو، ح7. |
|
|154|
بخش عظيمى از كادر ادارى رسول خدا(ص) را مهاجران تشكيل مىدادند. در جنگ بدر
در ارزش هجرت، همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در نامههاى متعدد به معاويه و ديگران، مانند آزاد شده نيست. امام سجاد در خطبه معروف خويش در شام، خود را فرزند كسى مىداند كه دوبار هجرت كرده است (يعنى اميرالمؤمنين(ع)).
بنابر اين، هجرت يك ارزش قطعى از ديدگاه قرآن، رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين(ع) اما در اين باره كه عنوان «مهاجر» اكنون چه مصداقى دارد، بين
مفسران و فقها دليل ديگر اينكه روايات و آيات هجرت، مطلق است و قبل و بعد
از هجرت را (1). سيره ابنهشام،
ج2، ص363. (2). فروغ ابديت،
ج1، ص480. (3). نهجالبلاغه،
خ56. (4). همان، نامه 17. (5). جواهر الكلام،
ج21، ص26. (6). همان، ج13،
ص363؛ منهج الصادقين، ج4، ص17. (7). جواهرالكلام،
ج21، ص26. |
|
|155| شاملمىشود. اما روايت نبوى
«لا هجرة بعدالفتح»
، اولاً اشكال سندى دارد كه از طرق شيعه وارد نشده يعنى پس از فتح مكه، هجرت كامل و اعلا نيست؛ همانگونه كه خداوند مىفرمايد: «كسانى كه پيش از فتح مكه، انفاق كردند و جنگيدند، با كسانى كه پس از فتح انفاق كردند، يكسان نيستند. آنان بلند مقامتر از كسانى هستند كه پس از فتح، انفاق نمودند و جنگيدند و خداوند به هر دو، وعده نيك داده است»؛[2] يعنى انفاق پيش از فتح، كاملتر است؛ ولى هر دو مأجورند و همينطور است هجرت كه قبل از فتح، كاملتر، ولى پس از فتح نيز مطلوب است. از اين رو، صاحب شرائع با قاطعيت قائل است كه «الهجرة باقية
مادام الكفر باقية»؛[3] يعنى
از مؤيدات اين نظريه، فرمايش رسول خدا(ص) است كه «هركس از سرزمينى به سرزمينى 1. علمايى مانند يحيى بن سعيد و
قطيفى، سبقت در تحصيل علم را از مصاديق هجرت (1). همان؛
بحارالانوار، ج67، ص359. (2). حديد، آيه 10. (3). شرائع الاسلام،
ج1، ص279. (4). جواهر الكلام،
ج21، ص34. (5). همان، ص35. |
|
|156| پس از فتح مىدانند. 2. محقق كركى و شاگردانش، آمدن از
روستا به شهر يا از باديه به مدينه را مصداق 3. صاحب تذكره زودتر مسلمان شدن را مصداق مهاجرت مىداند. 4. اولاد كسانى كه مهاجر حقيقى بودهاند، از ديد صاحب تذكره، مهاجر محسوب مىشوند. صاحب جواهر پس از نقل اقوال ياد شده، همه را بدون شاهد و
دليل مىداند[1] و روايتى را نظر ما اين است كه هجرت، حقيقى و مجازى نيست كه از مكه به
مدينه را حقيقى و باقى
مصاديقى ديگر از آن شمرده مىشوند. بر اين اساس، هر نوع دورى از گناه و جهل و رفتن
به از آنچه گذشت، معيار مهاجرگرايى در برنامهريزى براى جذب
نيروى انسانى و عضويابى (1). همان، ج13،
ص363. (2). بحارالانوار،
ج67، ص179. (3). الروضة البهيه،
ج1، ص39.
(4). جواهر الكلام،
ج13، ص363. |
|
|157|
هجرت و مصاديق آن داده شد، ملاكهاى مبارزگرايى، ايثارگرى و ايثارگرايى كشف ب. انصار انصار كسانى بودند كه به مهاجران و رسول خدا(ص) پناه داده و
يارى رساندند. قرآن ايشان «اين اموال، براى فقيران از مهاجران است كه از خانه و كاشانه
و اموال خود بيرون رانده لقب انصار را خدا به آنان داده است:
(و السابقون الاولّون
من المهاجرين و الانصار...)
؛[2] يعنى پيشگامان نخستين، از قرآن آنان را ياران مهاجران مىداند: «كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانهاى
خود در راه خدا جهاد
در تفسير كشاف و تفاسير ديگر، آمده است كه رسول خدا(ص) چگونه بين انصار و مهاجران (1). حشر، آيه 9 -
10. (2). توبه، آيه100. (3). انفال، آيه 72. |
|
|158| حضرت خطاب به انصار مىفرمود: «اى معشر انصار! آيا شما ذليل نبوديد و خداوند شما را به
واسطه من عزيز و ارجمند
آن حضرت، هنگام كلنگ زدن براى كندن خندق، اين جمله را مىسرود كه «خدايا! انصار هنگام تقسيم غنايم به انصار فرمود: «اى گروه انصار! اگر مىخواهيد، اموال بنىنضير را ميان شما
تقسيم كنم و طايفه
از امام صادق(ع) نقل شده است كه به سفيان ثورى فرمود: «اين آيه (ايثار) با آياتى
مانند منسوخ شده است». (1). منهج الصادقين، ج9، ص228. (2). همان. (3). حشر، آيه 9. (4). منهج الصادقين، ج9، ص230. |
|
|159|
به نظر مىرسد اين فرمايش، به معناى تعطيل ايثار نيست، بلكه به معناى تعديل آن (به به هر حال، ايثار، اوج نصرت است، نصرتى كه چنان ارزشمند بود
كه هر كسى لقب ابنهشام در كتاب سيره خود، از 231 انصارى، مركّب از قبيله
اوس و خزرج نام مىبرد كه
خداوند مىفرمايد:
(السابقون الاولون من
المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان
در اين آيه، به سه دسته از ياران رسول خدا كه حكومت و مديريت او را حمايت
كردهاند،
ابن ابى ليلى مىگويد: (1). واقدى، مغازى،
ج3، ص779. (2). نهجالبلاغه،
نامه70. (3). توبه، آيه100. |
|
|160| اهل ايمان سه طبقهاند: صحابه از مهاجر و انصار، كه خداى تعالى
در حق ايشان فرمود:
(الذين تبوءالدار و الايمان) و تابعين و اتباع تابعين كه اينان كسانىاند كه در حق ايشان فرمود: (الذين جاءوا من بعدهم) .[1] وى سپس سفارش مىكند كه تلاش كن تا از اين سه گروه بيرون نباشى.[2]
در باره تابعين، دو نظريه وجود دارد: يكى اين كه اينان پيامبر(ص) را درك نكردند؛
ولى
بنابر اين، تابعين طبق نظريه دوم، كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار؛ اما ديرتر
به اين د. مجاهدان واژه جهاد، نوعاً همراه با واژههاى مهاجران و انصار است. چه
بسا مىگوييم كه آنچه به (لهم مغفرة و رزق كريم) .
قرآن به صراحت مىفرمايد:
(فضل اللَّه
المجاهدين على القاعدين اجراً عظيماً)
؛[4] يعنى در باره ارزش جهاد، همين بس كه به فرمايش اميرالمؤمنين(ع)
لباس تقوا و عزت است و (1). حشر، آيه10. (2). منهج الصادقين،
ج9، ص234. (3). همان. (4). نساء، آيه 95. |
|
|161|
غير آن، لباس ذلت و حقارت.[1] نمونه ذلت،
انسانهايى مانند كعب بن مالك، هلال بن
نمونه عزت نيز بدريون بودند كه به علت اولين حضور مجاهدانه در همه جا، جايگاهى
والا جمعبندى چهار عنوان «مهاجران»، «انصار»، «تابعين» و «مجاهدان» يك
منبع و مجموعه ارزشى تقدم منابع ارزشى بر منابع نژادى و سرزمينى و قبيلهاى با مطالعه دوباره كادر ادارى رسول خدا(ص) مشخص مىشود كه هر
كارگزار، داراى (1). نهجالبلاغه،
خ27. (2). منهج الصادقين،
ج4، ص310. (3). بحارالانوار،
ج41، ص59. |
|
|162| وماننداين. از ميان مباحث گذشته، يك نكته داراى اهميت به دست مىآيد و
آن تقدم منابع ارزشى بر نكته: اولويت ايثارگرى، شرايطى دارد: يكى اينكه براى اشغال هر منصبى،
تخصص و مهارت لازم را نيز داشته باشند و در دوم اينكه ايثارگران، خود را طلبكار ندانند، بلكه اداره اسلامى، خود را بدهكار آنان بداند. سوم اينكه ايثارگرى تبديل به
رانتخوارى نشود؛ زيرا در اين صورت، اثرى از ايثار بحثى در باره رانتخوارى رانتخوارى، كه اصطلاح متداولى در جامعه انقلابى ما است،
عبارت است از سوءاستفاده رانتخوارى به اين معنا و در نتيجه، به امكاناتى رسيدن،
مقولهاى ضدعدالت اجتماعى و انقلابها، چه اسلامى چه غيراسلامى، از اين آفت مصون نيستند،
گرچه در آغاز، از يكى از گروههايى كه شديداً در معرض اين آفت هستند،
ايثارگرانند كه شاخهاى از آنان بر |
|
|163|
ارزشهاى آفريده خويش باقى هستند و بر معاملهاى كه با خدا كردهاند، وفادار و
پايدارند و ايثارگران بايد معاملهاى را كه با خدا كردهاند و سودى ابدى
بردهاند، با متاع اندك و 6. منابع بومى مراد از اين عنوان، كارگزارانى هستند كه در منطقه و وطن خويش
از سوى حكومت 1.
(و ما ارسلنا من رسول
الا بلسان قومه)
[2] (هيچ رسولى را جز به سوى قوم او 2. (الى عاد اخاهم هوداً) [3] (به سوى قوم عاد، برادرشان هود را فرستاديم). (1). برگرفته از خطبه شقشقيه (استأثر فاساء الاثره). (2). ابراهيم، آيه 4. (3). هود، آيه 50. |
|
|164|
3.
(الى ثمود اخاهم
صالحا)
[1] (به سوى ثمود، برادرشان صالح را
فرستاديم). 4.
(الى مدين اخاهم
شعيبا)
[2] (به سوى مدين، برادرشان شعيب را
فرستاديم). 5.
(و لقد ارسلنا نوحاً
الى قومه)
[3] (و به تحقيق نوح را به سوى قوم خودش در باره رسول خدا(ص) نيز به همين سنت عمل شد: 1.
(هو الذى بعث فى
الاميين رسولاً منهم)
[4] (او خدايى است كه در ميان امىها
رسولى 2.
(كما ارسلنا فيكم
رسولاً منكم)
[5] (همانگونه كه در ميان شما رسولى از بر اساس اين آيات، بومى بودن رسولان، يك اصل و يا يك شرط در
ارسال آنان بوده
در سيره مديريتى نبوى نيز اصل بومىگرايى، كم و بيش مورد توجه بود: 1. نصب عتاب بن اسيد به عنوان
فرماندار مكه، كه اهل مكه است.[8] 2. نصب خاندان باذان يمنى در يمن. (1). همان، آيه 61. (2). همان، آيه 84. (3). همان، آيه 25. (4). جمعه، آيه2. (5). بقره، آيه 157. (6). توبه، آيه 125. (7). منهج الصادقين،
ج4، ص333. (8). سيره ابنهشام،
ج2، ص500؛ تاريخ سياسى اسلام، ج1، ص162. |
|
|165|
3. نصب عدى بن حاتم، كه اهل طى
بود، در قبيله خودش (طى).[1]
4. نصب قيس بن مالك در حمدان.[2]
5. مالك بن عوف، آتشافروز جنگ حنين، مرد سرسخت قبيله بنىسعد، كه توسط
6. نصب معاذبن جبل يمنى، در يمن، به عنوان قاضى.[4]
7. نصب يك جوان ثقفى در ثقيف.[5]
8. ابقاى عثمان بن طلحه مكى در منصب كليددارى كعبه.[6]
9. نامه پيامبر(ص) به هوذة بن على الحنفى، زمامدار يمامه، كه در آن به
وى فرمود: 10. در فتح مكه، ابوسفيان مكى، در
مكه مسؤوليت مىگيرد تا مؤلفة قلوبهم را در منزلش
در سيره علوى نيز بومىگرايى حتى الامكان لحاظ مىشد و اولويت داشت، مگر آن كه 1. نصب كردن قثم بن عباس مكى به
عنوان فرماندار مكه.[10] 2. نصب كردن سهل بن حنيف انصارى،
كه مدنى بود، به عنوان عامل خود در مدينه.[11]
3. منصوب كردن شنسب ايرانى و اهل غور هرات در منطقه خودش.[12] (1). اسدالغابه، ج4،
ص442؛ فروغ ابديت، ج2، ص382. (2). دولة الرسول،
ص262. (3). همان، ص372. (4). فروغ ابديت،
ج2، ص452. (5). همان، ص554. (6). همان، ص338. (7). همان، ص263. (8). طبقات ابنسعد،
ج1، ص261. (9). فروغ ابديت،
ج2، ص352. (10). نهجالبلاغه،
نامه 67. (11). همان، نامه 70. (12). مرتضى مطهرى،
خدمات متقابل ايران و اسلام، ج2، ص393،دفتر انتشارات اسلامى. |
|
|166| البته آن حضرت بر شام تسلطى نداشت و گرنه رعايت اين اصل، در آنجا نيز مشهود بود. نكته: اولويت بومىگرايى، يك اصل
است و منافاتى با نصب افراد غير بومى به طور به هر حال، اصل بومىگرايى اصلى عقلى، شرعى و عقلايى بوده و
در روند عضويابى 7. مؤلفة قلوبهم در آيه 60 سوره توبه، مؤلفة قلوبهم از مصاديق مصرف زكات
معرفى شده است. آن گونه
در روايتى از امام صادق(ع) آمده است كه مؤلفة قلوبهم در همه زمانها هستند و
بيشتر
در سيره مديريتى نبوى، براى تأليف قلوب، به پرداخت زكات اكتفا نمىشد، بلكه به
آنان (1). وسايل الشيعه،
باب اول از ابواب مستحق زكات، ح7؛ جواهرالكلام، ج15، ص346. (2). مستدرك الوسائل،
باب اول از ابواب مستحق زكات. (3). فروغ ابديت،
ج2، ص352. (4). همان، ص304. (5). همان، ص420. |
|
|167| مأموريت جنگى گرفت.[1] معاويه نيز جزو كاتبان رسول خدا(ص) شد.[2]
به نظر مىرسد كه مؤلفة قلوبهم، همانند مهاجران، عنوانى عام است و مصداق بارز آن، بنابر اين، در مديريت و حكومت اسلامى، براى عضويابى نبايد از
اين گونه افراد غافل بود. در باره اينكه مصاديق مؤلفة قلوبهم در هر زمان چه كسانى
هستند، بايد گفت كه اين
اقليتهاى دينى، مسيحيان و يهوديان و مانند اينان هستند كه
اصطلاحاً اهل كتاب ناميده (1). بحارالانوار،
ج21، ص413. (2). همان، ج22،
ص248؛ اسدالغابه، ج5، ص209. (3). منهج الصادقين،
ج4، ص275. |
|
|168|
گرفته از اين آيه قرآنى است:
(و لن يجعل اللَّه
للكافرين على المؤمنين سبيلاً)
؛[1] يعنى بر مسلمانان نداشته باشند). بر اساس اين اصول و امثال آن، هيچ برترى و سلطهاى توسط اينان بر مسلمانان، مشروع نيست. در آيهاى ديگر، مسلمانان از گرفتن بطانه از ميان كفار منع
شدهاند.[3] بطانه به معناى اين آيه، پند الهى براى مردم زمان ما است كه كفار را دوست خود
نگيرند و از دشمنى آنان
بينديشند. آنها با هر چيرهدستى بر مسلمانان اعتنا نمىكنند و در همه جا دوست دارند منافقين و ملاحده را به كار بگمارند؛ اما مسلمانان به آنان اعتماد دارند.[5] به نظر مىرسد كه اين بدبينى مربوط به سلطهگران است كه به
وسيله مستشاران و در سيره مديريتى نبوى، شواهدى بر استفاده از اقليتها و اهل
كتاب در برخى از مناصب 1. فرمانرواى مسيحى شهر ابله، به
نام يوحنا بن اوبه، در حالى كه صليب طلا به سينه (1). نساء، آيه 141. (2). توبه، آيه 18. (3). آل عمران، آيه 111. (4). منهج الصادقين، ج2، ص315. (5). همان،(پاورقى). (6). سيره ابنهشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160. |
|
|169|
2. اكيده، فرمانرواى مسيحى دومة
الجندل، به حضور پيامبر(ص) رسيد و از پذيرش اسلام
نتيجه: در برنامهريزى نيروى انسانى اسلام، اسلامگرايى اولويت دارد؛ ولى استفاده
از منظور دارالاسلام و دارالكفر، و به اصطلاح امروزى، كشور
اسلامى و غيراسلامى است. «كسانى كه ايمان آورده، ولى هجرت (از دارالكفر) نكردهاند،
هيچ ارتباطى با شما ندارند تا
بعضى مصداق آيه فوق را عباس، عموى پيامبر(ص) مىدانند كه در مكه ماند و هجرت
اين واقعه، شاهدى بر جواز به كارگيرى چنين افرادى است، البته بدون اولويت؛ زيرا نكته: در شرايط حاضر، اشخاص
تحصيلكرده در كشورهاى غيراسلامى و ايرانيان خارج از (1). طبقات ابنسعد،
ج2، ص146؛ بحارالانوار، ج2، ص246. (2). انفال، آيه 72. (3). اسدالغابه، ج3،
ص165. |
|
|170|
برنامهريزى نيروى انسانى دولت اسلامى قرار گيرد و اين، كارى جايز و مشروع است،
بلكه چه جمعبندى معيارهاالف. معيارهاى مثبت(عناوين ذيل در صورت تساوى شرايط، بر غير خود اولويت دارند): 1. ايثارگران (ايثارگرايى): اين
مجموعه، از عناوين ارزشى، مانند مهاجران، انصار، 2. نيروهاى مسلمان (اسلامگرايى): مسلمان بر غيرمسلمان اولويت دارد. 3. نيروهاى دارالاسلام: مسلمانان مقيم دارالاسلام، بر مسلمانان مقيم دارالكفر مقدمند. 4. نيروهاى بنىهاشم: بنىهاشم در
هر نقطهاى كه باشند، بهويژه در دارالاسلام، اگر از 5. نيروهاى بومى (بومىگرايى):
افراد بومى هر منطقه، براى احراز مسؤوليتهاى آن ب. معيارهاى منفى منظور منابعى از نيروى انسانى است كه داراى هيچ اولويتى در
مقام عضويابى نيستند مگر 1. افراد همشهرى و هموطن
(همشهرى و هموطنگرايى): مدير و حاكم و مسؤول در 2. اشخاص يك خاندان يا دودمان
(دودمانگرايى، آلگرايى و خاندانگرايى): مدير |
|
|171| اوليت دهد كه در زمان رسول خدا(ص) در قريشگرايى متبلور بود. 3. اعضاى خويشاوند و خانواده
(مديريت فاميلى، فاميلگرايى و خويشگرايى): فاميل و نكته: منابع ياد شده، صرفاً اولويت
ندارند و گرنه افراد صالح و داراى شرايط در اين ج. معيارهاى ميانه منظور آن دسته از منابع انسانى است كه در اولويت و عدم
اولويت آنان ترديد وجود دارد و 1. مؤلفة قلوبهم: مسلمانان ضعيف
الاعتقاد يا كفارى كه ميل به جهاد در راه اسلام دارند و 2. افراد مقيم پايتخت (مركزگرايى و
پايتخت گرايى): افراد مقيم پايتخت اسلامى، كه خواه ملاحظه مرورى بر فصل اخير، به خواننده اين آگاهى را مىبخشد كه
چگونه مىتوان با شيوهاى |
|
|172|
تداوم اين كار، ممكن بوده و نظريه مديريت در اسلام، به شكلى دقيق و حقيقى قابل بنابر اين، اگر چند كرسى درس خارج، به اين مبحث اختصاص يابد،
خدمت بزرگى به دين |
