|
|33|
پس از رحلت امام خمينى(ره) موجى تدريجى و فزاينده از سوى
عدهاى خاص در مخالفت طرفداران اين ديدگاه، در رويارويى با اسلام، نظريه «دين
حداقلى» را مطرح كردهاند و |
|
|34|
- دين صامت است و معرفت دينى چون
تابع معارف بشرى است، دچار قبض و بسط - آنچه در دين اصل است، گوهر آن
است نه صدف آن، تجربههاى عرفانى، گوهر دين و - اسلام مجموعه كلام خدا و معصوم
نيست، بلكه دين محصول تجربههاى قدسى - بعثت پيامبران نه براى اصلاح و
آبادانى دنياى انسانها، كه براى برخوردار ساختن آنان - احكام اسلامى ابدى نيست. احكام
اجتماعى اسلام، مربوط به زمان معاصر بوده و اسلام - خاتميت به معناى بىنياز شدن
انسان از مكتب انبيا است و بشر به تدريج تكامل مىيابد - دين، جامع نيست، بلكه كامل است و
كمال آن نيز حداقلى است. - حضور دين در عرصههاى مختلف حيات
بشر، موجب ايدئولوژيك و سكولار و عرفى اينها چكيده نظريات صاحبنظرانى مانند مهدى حائرى تهرانى،
مجتهد شبسترى، |
|
|35| خواهد داشت. اين انديشه كه پايگاهها و مشتريان و مشتركانى در بين
فرهيختگان حوزوى و دانشگاهى «همه چيز را نبايد از دين خواست، علم را يا فلسفه را يا هنر
يا مديريت نهادهاى بزرگ را ؛ «مراد از مديريت فقهى، اين است كه پاسخ هر پرسشى را در باب
اداره جامعه، از فقه «اين جهان را بايد عُقلا با تدبيرهاى عقلايى اداره كنند و در
واقع تاكنون چنين كردند. فقه «يك دعوى غير مدلّل و نامطابق با واقع درباره اسلام، به
عنوان يك دين، اين است كه |
|
|36| است كه در همه عصرها با اين نظامها زندگى كنند».[1]
«آنچه در باره روابط خانوادگى، روابط اجتماعى، حكومت، قضاوت، مجازات، معاملات و «لازم است در هر عصر، قوانين و نهادهاى مربوط به روابط
حقوقى، خانواده و اجتماعى، «در قرآن كريم درس حكومت اقتصاد و مديريت و به اصطلاح، امور
زندگى دنياو اجتماع
صاحبان ديدگاه ياد شده، قلمرو دين را محدود به مسائل فردى مىدانند، هدف دين را تقابل اين دو انديشه، در نفى و اثبات مديريت اسلامى، شبيه
تقابل انديشه عبدالرازق، (1). مجله راهنو،
ش19، ص8. (2). ر.ك: عبدالله
نصرى، انتظار بشر از دين (بررسى ديدگاهها در دينشناسى معاصر). |
|
|37|
الحكم را نگاشت و پس از 557 سال به مقابله با طرز فكر خزاعى پرداخت. او در كتابش
و با اين بيان، صاحبنظران شيعى و ايرانى مخالف نظام سياسى
ادارى، با تأخير چند اين كتاب، بدون هيچ پيشفرضى صرفاً در پى شناخت نظام ادارى
اسلام و پاسخ آنچه از آغاز نهضت مديريتنويسى در ميان دانشمندان شيعى،
قبل و بعد از انقلاب (1). على عبدالرزاق،
الاسلام و اصول الحكم، ص45. |
|
|38|
اسلامى» بوده و هنوز هم هست؛ ولى در چند سال اخير، اصطلاح «مديريت فقهى» بر به نظر مىرسد قرار گرفتن نظام سياسى اسلام بر پايه نظريه
ولايت فقيه، اصلىترين در نظر ما حكومت دينى از آن حيث كه دينى است، علىالاصول حكومت
ايمانى است؛ يعنى
حكومتى است كه مؤمنان به دليل اينكه انسانند و محقق و مؤمنند، آن را بنا مىكنند و حكومت دينى هم خود را ملزم مىداند فضايى را فراهم آورد كه پاسبان ايمان آزادانه و آگاهانه تجربه دينى مؤمنان باشد. در اين جا مىتوان تفاوت اين رأى را با رأى ديگر دريافت. نظريه ديگر مدعى است كه حكومت دينى، حكومت فقهى است كه حاكمش كه فقيه است بنابر وظيفه شرعى مكلّف است پاسدار و حافظ و مجرى احكام و فروع فقهى در جامعه باشد. به بيان ديگر، شرع، واجد احكامى است كه مردم بايد به آنها عمل كنند و حاكم دينى هم موظف است اين احكام را جارى و مجرى بدارد. اگر براى اين كار، اجبار و الزام هم لازم آمد، از اجبار و الزام دريغ نكند و از اين طريق، سعادت اخروى مردم را تأمين نمايد.[1] بر اين اساس با توجه به اينكه ايشان حكومت را به دو دسته
دمكراتيك و غير دمكراتيك (1). عبدالكريم سروش،
مدارا و مديريت، ص356. |
|
|39|
فقهى، كه ناشى از حكومت فقهى است، عبارت خواهد بود از به دست گرفتن زمام امور وقتى بينش فقهى زمام امور را به دست مىگيرد، نخستين تلاشش مصروف
صورت شرعى
دادن به جامعه است و شروع مىكند به حدزدن و ديه گرفتن و اصرار بر حجاب ورزيدن...الخ؛ اما بينش ايمانى كار را از اين جاها آغاز نمىكند، آنها را براى آخر مىگذارد. او دينى شدن را از راه حكومت و موعظه و جدال احسن آغاز مىكند و ابتدا دلها را مىربايد تا پس از آن، نوبت بدنها برسد.[1] اما تلقى دومى هم از مديريت فقهى وجود دارد كه معقتد است: مديريت فقهى معنايش اين است كه پاسخ هر پرسشى را در باب اداره
جامعه، از فقه بپرسيم و
اين مقبول نيست.[2] سخن حق اين است كه اين جهان را بايد عقلا با تدبيرهاى عقلايى
اداره كنند و در واقع،
تاكنون نيز چنين كردهاند...فقه برنامهريزى به دست نمىدهد و اصلاً برنامهريزى فقهى يك تناقض آشكار است. بارزترين و نزديكترين چهره و عنصر دين، كه با حيات و معيشت اين جهان مرتبط است، همان فقه است. فقه علم به فروع احكام است و آشكار است كه متضمن دستورات و اوامر و نواهى براى كارهاى اجتماى و فردى است. همه كسانى كه معتقدند دين براى زندگى اين جهان برنامه دارد، به همين احكام فقهى مربوط به سياست استناد مىكنند؛ ولى اين رأى قابل مناقشه است. من در اينجا بيشتر فقه را مورد تأكيد و بررسى قرار مىدهم؛ چرا كه نسبت به اخلاق و اعتقادات، كمتر چنين ادعايى شده است.[3] طبق اين ديدگاه، مديريت فقهى يعنى برنامهريزى براى جامعه با
توجه به منبع فقه و با بنابراين، دو تلقى از مديريت فقهى وجود خواهد داشت: يكى
مديريت فقيه و (1). همان، ص375. (2). مهدى هادوى،
باورها پرسشها، ص74. (3). مدارا و مديريت،
ص253. |
|
|40| وچالش كشيده مىشود. آنچه در مقام پاسخ به اين ديدگاه گفته مىشود، مىتواند
ناظر بر هر دو تلقى باشد. اين مديريت فقهى، سامان دادن مجموع حركتهاى جامعه بر اساس معيارها و
ضوابط فقه، آن هم
فقه به معناى وسيع كلمه؛ يعنى اگر بخواهيم در ساحت اقتصاد، چه در ناحيه خرد و چه در ناحيه كلان، عملى انجام دهيم، بايد مجموعه طراحىها و سياستهاى اقتصادى با آنچه فقه ارائه مىكند، سازگار باشد. به بيان خيلى ساده، ما براى برنامهريزى، به علوم مراجعه و از دستاوردهاى علوم استفاده مىكنيم ؛ اما دستاوردهاى علم را با ارزشها و ملاكات احكام و معيارهايى كه در فقه ارائه كرده است، مىسنجيم. از اين راهحلهاى علمى، آن راهحلى كه با ارزشهاى فقهى سازگار باشد، انتخاب مىكنيم. پس مديريت فقهى يعنى مديريت جامعه در جهت آرمانهاى اسلامى. مجموعه فعاليتها در جامعه اسلامى مىبايست با مجموعه ارزشها و مفاهيم و احكام اسلامى سازگار باشد.[1] تقابل مديريت فقهى و علمى در صورتى درست است كه مقصود از مديريت
فقهى، مديريت
آرمانى و مراد از مديريت علمى، بدون آرمان باشد. در مديريت فقهى بايد از علم استفاده كرد و مديريت فقهى، انكار شأن علوم بشرى و تخصصها نيست، بلكه سامان دادن مجموعه فعالتهاى جامعه در مسير آرمانهاى اسلامى است.[2] در اين صورت، مديريت علمى، مديريت بدون آرمان است؛ يعنى به
مقتضاى تخصص دين، مديريت فقهى را براى دنيا معرفى مىكند. فقه براى بشر
برنامه دارد. پس اين ادعا كه ما
نمىتوانيم مديريت فقهى داشته باشيم، خطا است.[3]
مديريت فقهى معنايش اين نيست كه فقيه در همه صحنههاى مديريتى با استناد به منابع
اسلامى مديريت كند، بلكه مقصود اين است كه فقيه آرمانها، ارزشها و كليات را از اسلام مىگيد. سپس براى تحقق اين آرمانها و ارزشها از صاحبان علوم و تخصص كمك مىگيرد. بهرهبردارى از علم، هيچ منافاتى با مديريت فقهى ندارد، بلكه بر فقيه لازم است كه در زمينههاى تخصصى از متخصصان استفاده كند.[4] آرمانها و ارزشهايى كه در اسلام وجود دارد، به تعبير شهيد
مطهرى، امورى ثابت هستند و
فقيه مىبايست ابتدا اين امور ثابت و ماندنى را شناسايى كند. بين اين آرمانهاى ثابت و ماندنى، نوعى ارتباط هماهنگ وجود دارد. به همين دليل اگر يك فقيه اين آرمانها را به (1). باورها پرسشها، ص110. (2). همان، ص80. (3). همان، ص70. (4). همان، ص111. |
|
|41| صورت يك مجموعه، مورد شناسايى قرار دهد، در نهايت به يك نظام در
حوزه عمل
اجتماعى دسترسى پيدا مىكند. به عنوان مثال، اگر آرمانها و ارزشهاى اسلامى در زمينه اقتصاد شناسايى شوند، مجموعه اين امور چيزى را تشكيل مىدهد كه مىتوان از آن به مكتب و نظام اقتصادى تعبير كرد.[1] پاسخهاى متين فوق به نظريه مخالف مديريت فقهى، ناظر بر
تعريف و چگونگى تحقق اما آنچه ما بدان معتقديم، اين است كه اصطلاح «مديريت فقهى»
از اصالت و جامعيت و مديريت اسلامى از مجموعه معارف اسلامى سرچشمه مىگيرد، از
اعتقاديات، اخلاق و (1). همان. |
|
|42|
اين ديدگاه، اگر هم درست باشد، نوبتى ديگر و فرصتى بهتر مىطلبد. برخى نيز با آب و در اين صورت، «مديريت اسلامى» يا به بيان مسامحى آن، «مديريت
فقهى»، صرفاً يك اين نوع مديريت فقهى، موضوع رد و اثبات انديشمندان نيست. با
مراجعهاى دوباره به به هر حال، كتاب حاضر درصدد پرداختن به اين گونه مباحث نيست.
مدار و مقصد اين (1). سليمان خاكبان، درآمدى بر اسلام، توسعه و ايران، ص20. |
